قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

520

تاريخ الفي ( فارسى )

راضى شده . اى ابو الحسن ! تو نيز راضى شو تا اين بلا به آخر رسد و مسلمانان از اين محنتها باز رهند . و يقين دان كه ما تو را هيچ‌چيز اندك و بسيار ندهيم و مسلّم نداريم ، الّا آنچه خداى تعالى تو را فرموده باشد و از ضمن كلام [ 71 الف ] پاك او ، جلّ جلاله ، معلوم گردد ؛ و السّلام . » « 1 » پس اشعث بن قيس پيش امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، آن چنان‌كه مىيابم جميع لشكر به حكم قرآن راضى شدند و در اين انديشه كه معاويه كرده رغبتى عظيم دارند و بدان خوشدلند . اگر مصلحت مىبينى و مىفرمايى تا به نزديك معاويه روم و آنچه در خاطر دارد معلوم كنم تا بدانم كه فكر او به چه وجه قرار گرفته و چه انديشه دارد . امير المؤمنين فرمود : اگر دل تو مىخواهد كه نزديك او روى و سخن او شنوى ، چنان كن . اشعث قيس به نزديك معاويه شد و گفت : اى معاويه ! التماس شما به اجابت مقرون داشتم و جنگ را موقوف گردانيدم . اكنون مراد شما چيست ؟ و ديگر چه مىطلبيد ؟ معاويه گفت : مصلحت آن است كه دو حكم يكى از جانب شما و يكى از جانب ما نصب كنيم و قرار آن باشد كه ايشان به حكمى كه خداى تعالى در قرآن بيان فرموده كار كنند و ما به حكمى كه ايشان در اين حادثه كنند راضى باشمى . اشعث گفت : نيكو انديشيده‌اى و بر اين مزيدى نيست . پس اشعث بازگشت و آنچه ميان او و معاويه گذشته بود به خدمت امير المؤمنين تقرير كرد . و در مقصد اقصى آورده كه در اين محلّ عبيد اللّه بن الحارث الطائى - كه در زهد و عبادت به حدّى بود كه مدّت بيست سال نماز صبح به وضوى عشا ادا كردى و در ليلة الهرير شانزده جراحت به او رسيده بود : شش جراحت بر سر و روى و باقى بر ساير اعضاء - به خدمت امير المؤمنين آمد . امير المؤمنين او را اعزاز و اكرام تمام نموده پهلوى خود جاى داده و گفت : اى عبيد اللّه ! چگونه مىبينى خود را ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، پندارم از عمر من بيشتر از روزى يا كمتر از روزى باقى نمانده . امير المؤمنين آب در چشم آورد و گفت : خوشدل باش و ديده روشن دار كه به حضرت پروردگار غفور شكور مىروى و حشر تو با مهاجر و انصار و شهداى كبار و اخيار خواهد بود . پس عبيد اللّه گفت : يا امير المؤمنين ، مرا خبر دادند كه اصحاب تو در مقابلهء معاويه با تو مخالفت مىورزند و مىخواهند كه با او صلح كنند . زينهار از محاربهء او باز مدار . امير المؤمنين على فرمود : يا عبيد اللّه ! با كدام لشكر با او جنگ كنم و با كدام قوم با او مقاتله نمايم ؟ ندانسته‌اى كه حضرت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، با وجود آنكه او را قوّت چهل پيغمبر بود مدّت سه سال

--> ( 1 ) . در منابع كهن ديگر اين نامه‌ها با اندك اختلافى آمده است ، از جمله : - اخبار الطوال ، ص 235 ؛ پيكار صفين ، ص 679 به بعد .